سوگنامه ای برای سحر، دختر آبی ؛ کدامین ققنوس؟
سوگنامه ای برای سحر، دختر آبی ؛ کدامین ققنوس؟
کاش ناله ققنوس سحر، از میان ما شنوایی داشته باشد و این داغ ما را از این جهل آزاد کند.

در افسانه ها آورده اند که ققنوس ، پرنده بی جفتی است و روزگار مرگش که فرا رسد آنقدر بال می زند تا آتشی در لانه اش بر افروخته شود و در میان شعله ها می سوزد و از خاکسترش، ققنوسی دگر آید…

قصه ققنوس، حکایت آگاهی را تعریف می کند یعنی باید بسوزی تا ز گرما و روشنایی به روشنگری برسی. نیما یوشیچ در شعر زیبای ” ققنوس” این گونه می سراید:

ناگاه، چون بجای پر و بال می زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر.
آنگه ز رنج های درونیش مست،
خود را به روی هیبت آتش می افکند.
باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ!
خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!
پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در

سحر ، دخترک آبی در آتشی می سوزد که برایش مهیا کرده اند. او می سوزد تا زمزمه کند شعر فروغ و حافظ را که ز بیان فروغ آمد:

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریدهٔ عالم دوام ما

حالا طعنه ها به عشق او است و هزار ناروا کلام را بدرقه سفر ابدی او می کنند اما می پرسیم جایی که سحر می سوزد و آرزوهای ساده دخترک آبی دود شود به آسمان آبی روند و یا به امواج آبی دریاها سپرده شود می توان تصور کرد اندکی اندیشه ای باشد که به دنبال کدامین پوچی هستیم که چنین فرجامی دارد؟

ققنوس تولدی دیگر برون خواهد آمد؟ دیوارهای شهر مملو از پارچه هایی است که بر روی آنها تاکید بر آزادگی دارد و ما هنوز درگیر اسارت در رنگ و شعار و ستاره های توخالی و ملعبه ای هستیم که تبدیل شده است به جنگ و نفرت و سوختن آرزوهایی که نباید آرزو بودند.

سوختن دختری به صرف دیدن فوتبال ما را به این اندیشه نمی برد که این چه دیدنی خواهد بود؟ ققنوس آگاهی در برافروخته شدن کدامین سحر در این اقلیم متولد خواهد شد؟ چهره آبی عشق تبدیل به سیاه رخ مرگ و نیستی شد تا ما بیاندیشیم و به قول ملک الشعرای بهار که سرود:

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن…

کاش ناله ققنوس سحر، از میان ما شنوایی داشته باشد و این داغ ما را از این جهل آزاد کند.

روح دختر آبی شاد…

تورج عاطف-وبسایت فوتبالکده