اختصاصی ؛ از مردودی در تست های ورودی «گریمزبی تاون» تا برآورده کردن یک رویای هجده ساله!
اختصاصی ؛ از مردودی در تست های ورودی «گریمزبی تاون» تا برآورده کردن یک رویای هجده ساله!
هفده ساله بود که مدرسه را ترک کرد و ضمنِ شرکت در یک دوره کارآموزی برقکاری، به عضویت تیم کارگری نیز درآمد. او علاقه زیادی به فوتبال داشت و استعدادش به اندازه ای بود که در تست های ورودی باشگاه گریمزبی تاون شرکت کرد اما پذیرفته نشد.

یکم نوامبر ۲۰۰۰؛ بازیکنان تیم ذخیره آرسنال باید در هایبوری برابر ایپسویچ تاون قرار گیرند. معدود طرفداران حاضر از نسل قدیم در سکوهای سرد و خالی نورث بنک که شباهتش با گذشته تنها در نقش و نگارهای به جا مانده از «یاکوب اپستین» است، ایستاده او را تشویق می کنند: “جوردی! جوردی آرمسترانگ! جوردی آرمسترانگ در حال حرکته!. قدیمی ترها اشک می ریزند و جوان ها، بهت زده به احترامش دست می زنند. آنجا اوضاع مثل همیشه نیست؛ قرمزهای لندن مربی شان، اسطوره باشگاه و کسی که در سالهای پایانی زندگی، بیشتر وقت خود را در زمین تمرین، وقفِ پرورش استعدادها کرد را از دست داده اند؛ نام او «جورج آرمسترانگ» است.

هفده ساله بود که مدرسه را ترک کرد و ضمنِ شرکت در یک دوره کارآموزی برقکاری، به عضویت تیم کارگری نیز درآمد. او علاقه زیادی به فوتبال داشت و استعدادش به اندازه ای بود که در تست های ورودی باشگاه گریمزبی تاون شرکت کرد اما پذیرفته نشد. در ابتدای فصل ۱۹۶۱/۶۲ به عضویت آرسنال درآمد و آن زمان تنها هفده سال سن داشت؛ شاید کسی باور نمی کرد که سالها بعد، قرار است تا از او با عنوان رکورددارِ بیشترین حضور در آرسنال نام برده شود. در ابتدا یک «اینساید فوروارد» بود اما بعدها تبدیل به وینگر شد تا نبوغش در ارسال ها و ضربات ایستگاهی، بیشتر نمایان شود. «جوردی» جوانِ جویای نام آرسنالی ها، خیلی زود جایگاه خود در ترکیب اصلی را پیدا کرد و در تیره روزی های دهه شصتِ توپچی ها، با علاقه فراوان در تیم ماند و سنگر را به سادگی رها نکرد. شخصیت متین و آرامِ او سبب می شد تا از بسیاری شعارهای تند مصون بماند. او می دانست پیراهن چه تیمی را بر تن کرده بنابراین در یک ارتباط دو سویه، خواسته هوادارانِ خشمگین، روی سکوهای هایبوری را نیز درک می کرد. همواره گفته می شود که آرمسترانگ احترام زیادی برای هواداران قائل می شد.

نخستین بار، پس از سالها ناکامی و شکست، در سال ۱۹۷۰ قهرمانی در «اینترسیتیز فیرز کاپ» را با آرسنال تجربه کرد. محبوبیتش روزافزون بود و انگاری، او توانسته بود تا بالاترین حد امکان، اعتمادِ هواداران را جلب کند؛ وفاداری تنها خصیصه ای بود که آرسنال، آن روزها از آن بی بهره مانده بود و حالا، کاپیتان، جوردی آرمسترانگ آنجاست تا روزهای سخت فراموش شوند. بنابراین بار دیگر آستین ها را بالا زد تا در فصل شگفت انگیزِ ۱۹۷۰/۷۱، نقشِ اصلی را در کسب «دوگانه» به یادماندنی توپچی ها بازی کند. در حالیکه توانسته بود تا در نیمی از گلهای به ثمر رسیده در آن فصل، نامِ خود را پررنگ جلوه دهد اما امضای اصلی اش در روز آخر و رقابتِ تعیین کننده قهرمانی برابر اسپرز در وایت هارت لن بود. از یک سو، توپچی ها در رقابتی نفس گیر با لیدزیونایتد بر سر عنوان قهرمانی می جنگیدند و از سوی دیگر، اسپرزها هرگز دوست نداشتند تا رقیب دیرینه شان در زمینِ آنها و برابرِ آنها جشن قهرمانی برپا کند. پیش از بازی، آلن مولری کاپیتان تاتنهام اعلام کرده بود که آنها [آرسنال] آخرین افرادی هستند که دوست داریم قهرمانی شان را تماشا کنیم و نتیجه بازی نیز تا دقیقه هشتاد و هفتم حرف او را ثابت می کرد؛ اما ناگهان یورش «جوردی» به سوی توپ و انجامِ یک ارسالِ بی نقص بر روی سر «ری کندی» که نتیجه اش چیزی جز فروپاشی دروازه اسپرز نبود، تمام معادلات را بر هم زد تا آرسنال پس از هجده سال فاتح لیگ شود. او ناجی قرمزهای لندنی شده بود.

جوردی توانسته بود تا هواداران را وادار کند برای او شعار بسازند، چیزی که تا آن زمان برای هر بازیکنی رایج نبود؛ “جوردی در حال حرکته” در اصل اشاره ای به نوع و البته پُست بازی او داشت. در آن روزهایی که چارلی جورج با حواشی بسیار زیاد، علاقه جمعِ کثیری از نسل جدید و دختران را به خود جلب کرده بود اما جایگاهِ بازیکنی بی حاشیه همچون آرمسترانگ آنقدر بزرگ بود که در طول هر رقابت، چندین و چندبار تشویق و البته توجه رسانه ها را به خود جلب کند؛ انگار که او به وجود آمده بود تا یک تضاد بزرگ برای همگان به وجود آورد: “می توانی در سکوت هم انسانِ بزرگی باشی!”. آرمسترانگ شش سال بعد نیز به حضورش در آرسنال ادامه داد اما در نهایت، سال ۱۹۷۷ و به خواست «تری نیل» مربی وقتِ آرسنال از این تیم جدا شد. او دیگر پا به سن گذاشته قلمداد می شد و تیم به بازیکنانی جوان و چالاک نیاز داشت. او توانست پس از پانزده فصل حضورِ دائم در این تیم، به رکورد خارق العاده ششصد و بیست و یک بار بازی دست پیدا کند. رکوردی که البته بعدها توسط «اولیری» و سپس «آدامز» شکسته شد اما همچنان او را در بین سه نفر برتر باشگاه از این حیث قرار داده است. آرمسترانگ هرچند که در آرسنال دوران شکوهمندی را سپری کرد اما هرگز موفق نشد تا حتی برای یک بار به طور کامل در تیم ملی انگلستان بازی کند؛ دلیلِ این اتفاق، عدم علاقه سر آلف رمزی به وینگرها تلقی می شود با این حال که او سابقه حضور در تیمهای رده سنی انگلستان را در کارنامه اش دارد. جوردی سپس حضور در لستر و استوک پورت کانتی را در انگلیس و در واپسین سال های بازیگری و در نروژ، حضور در «اف.کی میولنر» را تجربه کرد. او در همانجا نیز از دنیای فوتبال خداحافظی کرد.

آرمسترانگ بلافاصله کار مربیگری را آغاز کرد و پس از چندی حضور در تیم هایی همچون استون ویلا، میدلزبرو، فولام و کوئینز پارک رنجرز، برای نخستین بار به طور رسمی هدایت «اف.کی میولنر» نروژ را بر عهده گرفت، تیمی که آخرین مقصدِ او در دوران بازیگری اش بود. حضور او در آنجا دوام زیادی نداشت و یک پیشنهادِ جالب از خاورمیانه سبب شد تا به کشور کویت سفر کند. در سال ۱۹۸۸ و تنها چندی پیش از آغاز جام ملتهای آسیا، آرمسترانگ در حالی هدایت کویت را بر عهده گرفت که کشور همجوار یعنی عراق پس از پایان جنگ با ایران، ساز حمله نظامی به کویت را کوک کرده بود و اوضاع در تیم ملی این کشور نیز چندان چنگی به دل نمی زد؛ خواسته کویتی ها از آرمسترانگ، سر و سامان دادن به شرایط بد تیم ملی این کشور و حضوری قدرتمند در جام ملتهای آسیا بود. جوردی تجربه حضور در چنین شرایط سخت و بحرانی را داشت اما به رسم عادت و تصمیم عرب ها، حضورِ آرمسترانگ به عنوان سرمربی در کویت دوامی پیدا نکرد و او جای خود را به میگوئل پریرای برزیلی داد. هرچند این برکناری باعثِ خروجِ آرمسترانگ از کویت نشد و او به همراه خانواده چهار نفره اش همچنان در این شهر باقی ماند. آرمسترانگ به دلیل علاقه فراوان به خانواده اش، قصد داشت تا به خواسته آنها عمل کرده و حضورش در کویت را تداوم بخشد اما حمله نظامی صدام و سپس، سقوطِ کویت سبب شد تا آنها دوباره به انگلستان بازگردند.

گویی آرمسترانگ فهمیده بود که شغل سرمربیگری چندان با شخصیت او سازگاری ندارد؛ جوردی انسانِ آرامی بود و به نظر می رسید که فعالیت در رده های سنی و در نقشِ یک مربی پایه، آینده به مراتب بهتری را برای او خواهد ساخت. بنابراین به محضِ ورود به انگلستان، به باشگاه محبوب خود یعنی آرسنال بازگشت و تا آخرین لحظه عمرش نیز در آنجا باقی ماند. در زمانِ حضور آرمسترانگ در تیم ذخیره های آرسنال، شرایط در تیم اصلی هرگز ایده آل نبود؛ گراهام روزهای سختی را در جمع توپچی ها می گذراند و نتایج ضعیف و شکست های پی در پی، کار را برای تمام مربیان حاضر در تیم سخت کرده بود. با این حال اما آرمسترانگ با پافشاری فراوان، ایده ای جدید را در آرسنال به مرحله عمل رساند و بازیکنان جوانِ بسیاری را راهی تیم اصلی کرد. «استیو مورو» و «ری پارلور» از جمله بازیکنانی هستند که او به آرسنال معرفی کرد و در سال های پایانی عمرش نیز با توجه به علاقه آرسن ونگر در استفاده از بازیکنانِ مستعد و جوان، ارتباط نزدیک و دوستانه ای را با او برقرار کرد. علاقه آرمسترانگ به فوتبال و البته آرسنال آنقدر پاک و زلال بود که سرنوشت نیز مرگش را در همان زمین تمرین محبوبش رقم زد. جورج آرمسترانگِ پنجاه و شش ساله، روز سی و یکم اکتبر ۲۰۰۰، درست زمانیکه تیم ذخیره های آرسنال به فرمانِ او در حال گرم کردن بودند، به شکل ناگهانی دچار حمله مغزی شد و پس از چند ساعت نیز درگذشت.

از گذشته نقل می شود که: “اگر آرمسترانگ را متوقف نکنید، نخواهید توانست تا آرسنال را متوقف کنید”. یک نگاه گذرا به کارنامه آرمسترانگ ثابت می کند که این تعریف تا چه اندازه درست است؛ بردباری و منش او همواره مثال زدنی بوده و بسیاری او را اسطوره اخلاق معرفی می کنند. کاپیتان جوردیِ توپچی ها با وجود اینکه در برهه ای از تاریخ آرسنال معرفی شد که این تیم با بحران ها و مشکلات فراوان دست و پنجه نرم می کرد اما با صبر، بردباری و تلاش بیش از اندازه اش، نقش بسزایی در پدید آوردن یکی از به یادماندنی ترین فصول تاریخ باشگاه (۱۹۷۰/۷۱) ایفا کرد و سپس در نقش مربی، ناملایمات فراوانی را پشت سر گذاشت تا آرسنال و دیگر تیم های تحت هدایتش روزهای بهتری را تجربه کنند. اکنون نوزده سال از خداحافظی تلخ و زودهنگام او گذشته است؛ عکسهای او بر درب های ورودی ورزشگاه تازه تاسیس آرسنال خودنمایی می کنند و البته یادِ او، در روزهایی که هوادارانِ آرسنال با پدیده ای همچون «گرانیت ژاکا» به عنوان کاپیتانِ تیم محبوب لندنی روبرو هستند، بیشتر زنده می شود.

کوروش کازرانی-وبسایت فوتبالکده